تنهایی درختی است در حیاط خانه
تنهایی کبوتری است بی بال و بی لانه
تنهایی زندگی است در این زمانه
تنهایی عشقی است پر از بهانه
تنهایی لحظه سبزی است عاشقانه
آب می خواهم ، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی ؟ آفتاب!!!!
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی ست حالم ديدنی است حال من ازاين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت ...
"ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو ودیگری وجود تو
به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو
من در این دنیا دو چیز می خواهم
یکی تو ودیگری خوشبختی تو
من این دنیارو برای دو چیز می خواهم
یکی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه
دوستت دارم
کابل زیبا
زندگـــی زیبا و زیـبـــــا را به کابل زیستن= زیبد، از زیبائی اش، مـا را، به کابل زیستن
ای خوشا کابل! ترا باغ و بهــــار و جویبار= خـوش بود این تازه گلها را به کابل زیستن
زادگــاه شاعـــــــران و مادر فــرزانه گان = مــــرحبا! اقــــشار والا را به کابل زیستن
پایتخت ملک افغــان، افتخــار مردم است = زین سبب شوقی بود مارا به کابل زیستن
عاشقـان و عــارفان و خواجه صفای ولی =نازم آن اعـــــــیان مولا را به کابل زیستن
کی فرامـوشم شود آب و هوای خاص تو= می نخواهم عیش دنیا را، به کابل زیستن
"سائسا" تا کی به شهر و کشور بیگانه زی؟
خوش بود این جسم شیدا را به کابل زیستن
12- 3- 1387 / 2- 6- 2008
راولپندی ، اسلام آباد، پاکستان
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی
بودهاست بنام کلاودیوس دوم (Claudius II). کلودیوس عقیده داشت مردان مجرد نسبت به آنانی که
همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری
روم قدغن میکند. کلاودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ا
زدواج سربازان را نداشت. (شایان ذکر است که در آن هنگام هنوز امپراتوری روم، به آیین مسیحیت ن
گرویده بود و این امر تقریباً ۴۰ سال پس از دوران کلاودیوس دوم یعنی در دوران کنستانتین اول، موسوم به
کنستانتین کبیر صورت گرفت). اما کشیشی به نام والنتین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با د
ختران محبوبشان جاری میکرد. هنگامی که کلاودیوس این امر را دریافت، والنتین را دستگیر و زندانی
کرد. کلاودیوس به منظور منصرف ساختن والنتین از باور خویش، به زندان و به استقبال وی شتافت و او را
مورد محبت فراوان قرار داد. این در حالی بود که والنتین نیز به گونهای متقابل کوشید تا کلاودیوس را به آ
یین مسیحیت فراخواند؛ امری که موجبات خشم امپراتور روم را فراهم ساخت و حکم به اعدام وی داد.
هنگامی که والنتین در زندان به سر میبرد، یکی از زندانبانان دختری نابینا داشت که به زندان میآمد به ت
فصیل با وَلِنتَین سخن میگفت و درست پیش از آن که والنتین به اعدام محکوم گردد، برای آن دختر نابینا
کارتی فرستاد که بر روی آن نگاشته بود: ««از طرف والنتین ِ تو» (From Your Valentine)» ا
مضاء کردهاست، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای والنتین
مشاهده میشود.

شهــر مولا
از مزار شاه مــــــــردان ســوی کابل می روم = سوز هجران است بردل، همچو دُلدُل می روم
اشک افشــان، سوز در دل، ناله جـاری از زبان=از کنار دامـن مــــــــــــــــولای عادل می روم
با هـــــزاران شوق و رغبـــت آمدم سوی مزار= بعـدِ ایامی کنــــــون بر ســـوی کابل می روم
شهرمولا؛ شهر عشـق و دوستی و باصفاست= آری! از شهر صفا، شاداب چــون گل می روم
آمـــــــــــــــدم تا جان سپارم در مزار شیر حق= جان سپرده از مــــــزار خُسرو دل می روم
یا علــــــی! بشـنو نوای "سائس" دلخــسته را= کز زبانم گشـته جاری ، همچو بلبل می روم
ای خــــــــــدا ! بنما نصـــــیبم بار دیگر این وَلا
زانکه اکـنون از ریاضش همچو بسمل می روم
30- 11- 1386 / 19- 2- 2008
در مسیر شاهرای کابل- مزار شریف
=
=
=
هدیه ای از طرف دوست عزیزم
حدیث عشق
به نام آن که آفرید مرا و برای خوشبختی من تو را
من کیستم ؟...
شنبه : با نگاهی عاشقانه مست شدم
یکشنبه : به او گفتم گرفتارت شدم
دوشنبه : همچو لیلی عاشق صحرا شدم
سه شنبه : بی وفایی کرد و من گریان شدم
چهارشنبه : اسیر هجران شدم
پنجشنبه : اون رفت و من در عاشقی فانی شدم
جمعه : بی او تنها شدم و از تنهایی مردم

افسوس
به حرمت آن شاخۀ گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !!!
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچۀ همیشگی زدیم
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !!!
قصّه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصّه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس...

شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم.
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم .
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس.
تو را از بين گلهايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم .
«عشق را زیر باران باید جست»
خداوند دل را در وجود انسانها نهاد تا عشق و محبت را به پاکی قلب خود معنی کند و عشق را
برای انسان معنی کرد تا او بفهمد عاشق واقعی کیست وهر کس عاشق خود را دریابد گویی
زندگی را معنی کرده است...؟
عزیزم بدان که عشق واقعیت را نسبت به زندگی در یافته ام و قبول کن که محبتت را برای لحظه
لحظه زندگیم درک کرده ام.پس سعی نکن مهربانیت را برای نگاههایم پنهان کنی آری عزیزم
گاهی نگاه های عمیقت بقدری مهربانی را برایم تازه میکند که می خواهم همیشه چشمانت را
همراه خود داشته باشم ولی باور کن که به اندازه حاله های گل مریم و به اندازه بوی خوش یاس
و به اندازه گل نرگس دوستت دارم و محبتهایت را از میان شبنم های گل سرخ خواهم پرستید.
پس عزیزم در اینجا از تو می خواهم که شبنم چشمانت را برای گل سرخی نگه داری و هیچوقت
اگر کسی را از صمیم قلب دوست داری برایش گریه نکنی و اگر دلت از او شکسته برو و با او
درد و دل کن تا اگر علتی دارد برایت بگوید و اگر نه صد در صد جوابی در مقابلت نخواهند
داشت.

به من می گفت هیجده ساله هستم ... تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد ... ز دست عاشقی صد داد و بیداد
بگفت هاله ز موهای کمندش ... کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خیلی فریباست ... ز صورت هم نگو البته زیباست
ندیده عاشق زارش شدم من ... اسیرش گشته بیمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت می نمودم ... به او من کم کم عادت می نمودم
در او دیدم تمام آرزوهام ... که باشد همسر و امید فردام
برای دیدنش بی تاب بودم ... زفکرش بی خور و بی خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسیده ... که بینم چهره ی آن نور دیده
به او گفتم که قصدم دیدن توست... زمان دیدن و بوییدن توست
ز رویارویی ام او طفره می رفت ... هراسان بود او از دیدنم سخت
خلاصه راضی اش کردم به اجبار... گرفتم روز بعدش وقت دیدار
رسید از راه، وقت و روز موعود ... زدم از خانه بیرون اندکی زود
چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت ... توگویی اژدهایی بر من آویخت
به جای هاله ی ناز و فریبا ... بدیدم زشت رویی بود آنجا
ندیدم من اثر از قد رعنا ... کمان ِابرو و چشم فریبا
مسن تر بود او از مادر من ... بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم... از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، دیدم که او نیست... دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست
به خود لعنت فرستادم که دیگر ... نیابم باچت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «امید» ... به شعر آورد او هم آنچه بشنید
که تا گیرند از آن درس عبرت سر انجامی ندارد قصه چت!!

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه
آخه می ترسه که با من ، با دل من دربه در شه
هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته
آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه
می دونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه.






